تبليغاتX
وقتی از عشق به انسان پشیمان میشوی...



گريه ميكنم و ميخندم و سيگار ميكشم و يه جاي خلوت خلوت كردم چه حس عجيبي امشب فهميدم كه وقتي از عشق به انسان پشيمان ميشوي ميبيني آهن انسان تره.خدا ديگه به عشق بينمون خيانت نميكنم فقط عاشق تو ميمونم و با عشق ورزيدن به بنده هاي زمينيت به عشقمون خيانت نميكنم.خدا من دوست ندارم عاشقتم.عشق و دوست داشتن با هم فرق ميكنه.خدا خيلي بدي تو زندگيم ديدم و اينا همش تو سرم اوردي به همين خاطر دوست ندارم اما با تمام اين توصيفات عاشقتم.خدا هرجا رفتم از تو مهربون تر و عاشق تر نديدم. من خرو بگو كه فكر كردم عشق ورزيدن به بنده هات مثل عشق بين من و تو هست نفهميدم كه تو فرق ميكني نفهميدم تو يه دونه اي تو احساس و عاطفه و مهربونيت با همه فرق ميكنه خدا منو ببخش كه خيانت كردم اگه دلت هنوزم عاشق منه يه خورده منو ببخش اخه فكر نبودن تو دلمو ميسوزونه خدا عاشقتم تو يه طرف همه ادما هم يه طرف باز كپه ي عشق تو سنگين تره

خدا تو كه به من خيانت نميكني؟خدا: نه

ميدونستم اخه تو خدايي و پادشاه خوبان

اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي           دل بي تو به جان امد وقت است كه بازايي

http://img4up.com/up2/62869906608183308469.jpg

+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 22:6 توسط داوود |



پرسیدم...

چطور ، بهتر زندگي کنم ؟ 

با كمي مكث جواب داد :

گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس براي آينده آماده شو .

ايمان را نگهدار و  ترس را به گوشه اي انداز  .

شک هايت را باور نکن ،

وهيچگاه به باورهايت شک نکن .

زندگي شگفت انگيز است ، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني .

پرسيدم ،

آخر .... ،

و او بدون اينكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم اين نيست که قشنگ باشي ... ،

قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي براي يک نفر .

كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود ميداند آئين بزرگ كردنت را ..

بگذارعشق خاصيت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسي .

موفقيت، پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن ..

داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه نفسي تازه كرد وادامه داد ... :

هر روز صبح در آفريقا ، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرار معاش در

 صحرا ميچرايد ،

آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود ، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد ،

شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد ، كه ميداند بايد از آهو سريعتر بدود ،

 تا  گرسنه نماند .

مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ... ،

مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت ، با تمام توان و با تمام وجود

 شروع به دويدن كني ..

به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود ولي ميخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

كه چين از چروك پيشانيش باز كرد و با نگاهي به من اضافه كرد :

زلال باش ... ،‌      زلال باش .... ،

فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي ، يا درياي بيكران ،

زلال كه باشي ، آسمان در توست


خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

http://gisou19.blogfa.com/

http://img4up.com/up2/17088736569987016990.jpg


+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 20:37 توسط داوود |



بيا مست كنيم

سيگار بكشيم

مرا ببوس

بيخيال فرشته هاي روي شانه هايمان

انها حسودند...

از دنيا خسته شدم ولي از سيگارم خسته نميشم

دود سيگار تمام عطر تن تورو از تو ريه هام پاك ميكنه



به تو گفتم منو عاشق نکن دیونه می شم منو از خونه آواره نکن بی خونه می شم

به تو گفتم ؟

نگفتم!!!!!!

خطر کردی نترسیدی منو دلداده کردی؟ تو کردی هر چه کردی با این ساکت افتاده کردی

دیگه از کوچه من راه برگشتن نداری منم دوست و منم دشمن کسی جزء من نداری

به تو گفتم؟

نگفتم!!!!!!!!

نگفتم دل من بی اعتباره اگه عاشق بشه پروا نداره

نميفهمه خطر اين مرغ بي دل

قفس ميشكنه ميره تا ستاره

به تو گفتم ؟

نگفتم!!!!!!!! به تو گفتم اگه مستم كني مثل پرنده

ديگه از من نپرس مستي عاشق چون و چنده چنان دلسوخته به اسمت ميزنم زير آواز

كه آوازه من راه فرارتو ببنده

به تو گفتم ؟

نگفتم!!!!!!!!

http://img4up.com/up2/37819473540676267801.jpg
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 18:20 توسط داوود |



http://img4up.com/up2/60529335042086701415.jpg

خداوندا اگر دوزخت فرداست 

چرا امروز ميسوزاني مرا

خداياااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 10:5 توسط داوود |




love

(..')/♥ ♥('..)


.\♥/. = .\█/.
_| |_ ♥ _| |_

i love u sweetyyyyyyyyy

 

(¯`v´¯)
`•.¸.•´

☻/

☻ ♥ ☻


/█\ ./█\

قٍالِبــ و اِسمايلے هاےِ كـــيكــــو

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 20:30 توسط داوود |




 کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن. و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد. کودک نشنید.او فریاد کشید: خدایا! با من حرف بزن صدای رعد و برق آمد. اما کودک گوش نکرد. او به دور و برش نگاه کرد و گفت خدایا! بگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید. اما کودک ندید. او فریاد کشید خدایا! معجزه کن نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید. او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت: خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی.خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید. اما کودک دنبال یک پروانه کرد. او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد

 

تو را دوست دارم نمیدانم چرا و به چه علت فقط میدانم به تعداد سیگارهایی که از غم دوریت کسیده ام دوستت دارم به تعداد اشک های ریخته شده از چشمانم از غم دوریت دوستت دارم به تعداد از خود بی خود شدن و در فکر و رویای تو بودن دوستت دارم به تعداد تمام گفتن تو که تو را دوست ندارم  دوستت دارم به جان این دل بی جانم تو را دوست دارم میدانم نمیفهمی اخر فهمش برای تکه سنگت سخت است

 


+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 9:31 توسط داوود |



سلام خدا خوبی خدا:سلام داوود جان خوبی؟ خدا خودت که بهتر میدونی چرا میپرسی؟خدا: عزیزکم میدونم خسته ای میدونم دل شکسته ای میدونم که تو زندگی کم آوردی.داوود:(در حالی که اشکاش جاری شده) خدا میدونستی و کاری باسم نکردی؟مگه خودت نگفتی از رگ گردن بهم نزدیک تری پس چرا منو فراموش کردی؟خدا:عزیزکم من گناه کار ترین بنده هامو فراموش نمیکنم و همواره میخوام به اونا کمک کنم اما حالا خودت بگو چته؟چرا سیگار میکشی چرا این همه افسرده ای؟داوود:خدا از کجاش بگم؟اون از عالم عاشقیم که حتی تو خواب هم از اتش فراغش میسوختم اینم از حال و احوال زندگیم که مثل اینکه تو مرداب گیر کردم.خدا یه سوال بپرسم؟خدا:آره . داوود:خدا دل منم کی تو زندگی خوشی میبینه؟کی از زندگی لذت میبرم؟کی میشه که به بعضی از ارزو هام برسم؟هان؟خدا اگه طالعم شومه خوب بهم بگو.خدا: عزیزکم من نمیزارم سختی بکشی این سختی ها هم که کشیدی قسمت بوده و من صلاح دیدم که اینجور بشه. داوود:خدا مگه میشه چجور صلاح دیدیه که این جوری بندت باید بسوزه؟ خدا: داوود جان بزار وقتش برسه اون موقع میبینی که خوشبخت ترین ادم دنیایی اونقدر خوشبخت میشی که شاید منو هم فراموش کنی . خدا اشکامو پاک کرد بوسیدم گفتم خدا میشه تو بغلت آروم بگیرم؟ خدا: دستی کشید رو سرمو منو تو اغوش خودش پذیرفت

خدا دوست دارم شاید تنها چیزی که میتونم بهت هدیه کنم با وجود اینکه نه نماز میخونم نه بقیه ی کارای که گفتی فقط همین دوست دارمه.خدا برس به داد جوونا همین

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 16:44 توسط داوود |



http://img4up.com/up2/25462323738861517872.jpghttp://img4up.com/up2/58331317443835599765.jpg

صداي كل اگزوزت منو ديوونه كرده لوطي

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 21:9 توسط داوود |



به سوی تو آیم بوی تو به مشامم میرسد نفسی عمیق میکشم به مانند انسانی که حس زندگی در او شعله ور میشود و امیدی به  زندگی کردن در او جاری میشود.اه چه بویی داری تو نمیدانم شاید آهو در زیبایی و بوی عطری که در تو وجود دارد حسادت بورزد.مدتی است تو را ندیدم مدتی است که در کنار تو بدون اینکه تو بفهمی نگاهت نکردم مدتی است که گریه نکرده ام مدتی است که دلم هوای تو را نکرده است مدتی است عشقت در سینه ام دیگر مرا ازار نمیدهد.نمیدانم بد است یا خوب اما به هر حال خوشحالم که بوی تو از دور دست ها مرا راضی میکند مرا دیگر به سوی خود نمیکشانی خداوندا دیگر از این لطف ها را در حق من نکن مرا تنها با غم ها سپری کردن بس است.نمیخواهم انگشت نمای مردم بی احساس شوم نمیخواهم اسم هوس باز را پیش و پس رویم به من بزنن.همان خاطرات بد عاشقی مرا بس است.. 

به مانند معتادان در اسارت بیماری مواد

آرسینم دو هفته پاکی عشق و عاشقی دارم و خیلی خوشحالم

بزن دست قشنگرو................

http://img4up.com/up2/90695087514290329412.jpg

به احساست بیاموز نفس نکشد...هوای دلها آلوده است...اینجا فاصله یک عشق با عشق بعدی یک نخ سیگار است...كام بده سيگار كام بده و ريه هامو از عطر تنش پاك كن...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 21:17 توسط داوود |



زندگی را نفسی ارزش غم خورن نیست ، و دلم بس تنگ است ، بی خیالی سپر هر درد است ، باز هم می خندم ، آنقدر می خندم که غم از رو برود

نه.. نه! گریه نمی کنم یک چیزی رفته توی چشمم! به گمانم ... یک خاطره است

 

مسافر، مسافر است وقت استقبال هم می دانی که یک روز باید بدرقه اش کنی ... دل نبند

 

شکستن دل، به شکستن استخوان دنده می‌ماند؛ از بیرون همه‌چیز روبه‌راه است، اما هر نفس، درد ا‌ست که می‌کشی

رنج را آشفته در لبخند پنهان می کنم تا دلش غمگین نگردد هر کسی با من نشست

باد آورده را باد میبرد، اما .... تو که با پای خودت آمده بودی

به من بگو چرا تمام شدم درست در آغاز تو!

تا كي مي خواهي خودت را گول بزني؟ ايا اين چيزي جز غرور است؟ من غرورم را زير پا گذاشتم تو هم اين را ياد بگير شايد فردا فرصتي براي اين كار نباشد

چيزي را که مي خواهيد با تهديد به دست بياوريد با تبسم زودتر به آن ميرسيد

سرزمين عشق رشته کوهي است به نام صفا که اين رشته کوه آبرفتي دارد به نام وفا و اين آبرفت به پيچي مي رسد به نام وداع به اميد اينکه هرگز به اين پيچ نرسيم

غروب شد….خورشید رفت ….افتابگردان دنبال خورشید می گشت … ناگهان ستاره ای چشمک زد .. افتابگردان سرش را پایین انداخت. اری گلها هرگز خیانت نمی کنند

هر وقت حس کردی فاصله ها ما را از هم دور کرده اند به یاد خاطره های با شکوهمان بیفت. باور کن فاصله ها هیچ وقت حریف خاطره ها نمی شوند

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 21:33 توسط داوود |



به من راستش را نگو، دروغ بگو. بگو زندگی زیبا است، نگو چاره‌ای جز زندگی کردن نداریم. بگو زنی که پایش را بر گاز ماشین چند صد ملیونی‌اش گذاشته است شایسته بود، نگو زیبا بود. بگو حاصل ۱۷سال درس خواندن یک زندگی راحت است، نگو مسافر کشیست. بگو زنی که فرزندش را کشت بیمار روانی بود، نگو بچه‌اش را از گرسنگی مردن نجات داد. بگو برای رضای خدا به مسجد میامد، نگو در کیسه‌اش کفش‌های مردم بود. بگو بیماری چشمهایش را گرفت نگو الکلش نامرغوب بود. بگو از تزریق خون اشتباه ایدز گرفت، نگو شوهرش با زن اشتباه می‌خوابید. بگو بچه‌اش ناخواسته سقط شد، نگو بچه‌اش ناخواسته بود. نگو برادرش را کشته بود. بگو شجاعانه مرد، نگو از ترس سکته کرد.نگو عاشق نبود به پول فروختت بگو باست ميمرد  بگو چراغها را من خاموش می کنم، نگو چراغی برای خاموش کردن نیست…

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 21:25 توسط داوود |



باز هوای سردی به صورتم خورد سردم شد دلم هوای تو رو کرد اتش گرفتم بگو من با این دل خونه خراب چه کنم؟سهم من از عاشقی فقط یه کوه حسرته چجوری فراموشت کنم دل دبگه حرفای منم گوش نمیده شده یه پروانه ولی حیف شمعی نیست که دورش بگرده.میگه از تو هم بگذرم چطور خاطرلتتو فراموش کنم تو بگو با این دل عاشق چه کنم؟بغض دیگه شده قسمتی از زندگیم سیگارم دیگه نمیتونه ارومم کنه دم و بازدمم شده اوردن اسم تو روی لبم.......هوای عاشقی منو مریض کرد و داره میکشه اما کو طبیب این دل؟ کار دلم شده گریه شده بی صدا گریه کردن اخه کی منو درک میکنه کی میتونه ارومم کنه جز تو بیچاره هنوز امید داره.سرمو میزنم توی دیوار شاید دردم بیاد و تو رو فراموش کنم اما درد عاشقی درد کمی نیست....کی منو درک میکنه؟خدا صدای دلمو بشنو و راهی بزار جلو پام خدا منو دریاب...........................................بابا خسته شدم بابا داغون شدم کی صدای گریه هامو میشنوی پس ها؟بگو خدا حرفی بزن شاید تو تونستی ارومم کنی ای خدا منو دریاب ای خدااااااااااااااااااااااااااااا

صدور هیچ گذرنامه و ویزایی لازم نیست ،
وقتی به خدا “پناهنده” می شوید . . .
خدایا دستم به آسمانت نمی رسد،
اما تو که دستت به زمین می رسد

بلندم کن ...

خدایا توکه يك گوشه ی چشمت غم عالم ببرد

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

خدا كجا رفتي تازه ميخواستم درد و دل كنم باشه برو

http://www.upsara.com/images/4xe19p69qtpgpxvzijr.gif


اي دل من مهرباني مهربان

عاشق چشم انتظاري   پاك و روشن چون بهاري   هرچه گفتم باورت شد   حيف از احساسي كه داري     چشمه اي خشك سياهم خسته اي گم كرده راهم  بگذر از من چون كه ديگر   زشت و سر تا پا گناهم

باور كن كه ديگه اشك موقع گريه كردن همراهيم نميكنه يعني ديگه در نمياد چي بگم چي بنويسم؟؟؟؟...


+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 17:26 توسط داوود |



به تو باختم  و تو بازي رو بردي تبريك

زير و رو شدم بروتم نياوردي تبريك

بودن و نبودنم براي تو فرقي نداشت

باسه مرگ عاشقت غصه نخوردي تبريك

مبارك دلت باشه اين همه بي احساسيات

حق داري ديگه نشناسي من و با اون قلب سيات

حق داري گريه هامو ببيني و بخندي

ازادي تا به هركي دوست داري دل ببندي

روز من تاريك شد تبريك       شب من نزديك شد تبريك

جاده ي عاشقي ما          مثل مو باريك شد تبريك

مبارك دلت باشه             اين همه بي احساسيات



وقتي يه مرد غم داره يه كوه درد داره

+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 18:33 توسط داوود |



شب بود دراز کشیده بودم در فکر ناکامی های زندگی ناگهان صدای اذان خروس درون حیاط خانه راشنیدم و از اعماق افکار خود پریدم به خود گفتم چرا باید افکار و وقت خود را صرف موارد بیهوده کنم.ورشکست شدم شکست خوردم در عاشقیم به جهنم  باید دوباره تلاش کنم و زندگیم را رو به راه کنم دیگه نباید عاشق بشم دیگه نباید احساسات خود را برای دیگران هدر بدم.باید تو زندگی و جامعه پست باشم اره همین درسته دیگه معنی مردونگی و جوونمردی شده نامردی.باید در حق کسی که عاشقت شده بدذاتی کنی اره باید اشغال باشم سنگ و بی احساس.....باید خودمو بالا تر از دیگران بدونم اره سنگ سنگ.

نظر شما چیه؟این درسته؟باید اینجوری باشم؟

+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 16:27 توسط داوود |




ستاره ای بدرخشید و نوری به زمین اهدا شد یک دی شب یلدا تولد من بر همه ی شما دوستان مبارک باد

 

شب یلدا موسم زایش میتراست شب پیدایش ایین اهوراست شب فرهنگ جم و داتن کوروش.شب مرگ روح خروزالاست.داتن در زبان پارسی به معنی قانون استو حروزالا  فرزند اهریمن در ایین ایران باستان است.

 

بردیا جان من هرچی ادرس وبتو میزنم نمیاد نمیدونم چرا ولی بدون من به یادتم کاکو

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 9:6 توسط داوود |



دارم خودمو گول میزنم که فراموشت کردم اما حقیقت اینه که نه خانم از دل ما بیرون برو نیستی دلم گرفته میخوام خودمو سرگرم کنم اما نمیتونم اخه مگه یه روزه عاشقت شدم که یه روزه هم فراموشت کنم داره گونه هام خیس میشه نمیدونم چرا کار دله دیگه چه میشه کرد یاد اون شعره افتادم

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی                             دل بی تو به جان امد وقت است که بازایی

دل منو شکوندی اما نه تقصیر تو نیستا تقصیر خودمه تقصیر دل خودمه که مثل بعضی ها دخترو بازیچه خودم قرار ندادم اذیتش نکردم نامردی نکردم اگه این کارا رو میکردم الان رو چشات جا داشتم.بگذریم

دلا خو کن به تنهایی که ان هم عالمی دارد

توی دادگاه دلم شما تبرئه شدی.من چرا اصل مطلبو نمیگم بابا دوست دارم عاشقتم دیوونتم خرابتم دیوونتم مثل لوطی های قدیم خاطرخواتم وقتی میخوام بیام جلو هزار بار میمیرم و زنده میشم نمیدونم از کجاش بگم چون دیگه چیزی ندارم باسه گفتن فقط ارزو میکنم که از احساس قلبیم نسبت به خودت با خبر بشی همین...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 9:2 توسط داوود |



بازم مرام اهن چند روز که بهش سر نمیزنی خودش زنگ میزنه

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 17:58 توسط داوود |



در پشت لبخند مهربانت رازی عجیب است رازی که زندگانی را برای من مرموز نگه داشته است رازی که هنوز که هنوز است مرا در بین سوال های بی پاسخ درمانده نگه داشته است...از خود میپرسم دلیل این همه زیبایی او چیست؟امشب حس نوشتن رو ندارم خستم اعصابم خورده باید برم بیرون از خونه یکم هوا خوری بسیگارم شاید بهترشم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 17:49 توسط داوود |



در کوچه ی بن بست تاریک زندگیم تنها چیزی که مرا از این کوچه ی غریب نمیترساند بوی عطر تن توست عزیز دل

 

درود به دوستای گلم.ممنون که من و حرفامو عقاید و احساساتمو تحمل میکنید خواستم بگم که من هرچی تو این وبلاگ نوشتم جز بعضی از شعرا از خودم مینویسم برام خیلی نظراتون مهمه پس نظراتتون رو فنی تر بیان کنید ممنون 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 18:57 توسط داوود |



سر به کوه میگذارم شاید ز تو نشانی بیابم جاباهایت را دیدم و سرمه ی چشمان خیسم کردم در اسمان جوئیدم تو را جز پری جدا گشته بس نورانی از تو یافتم پر را به قلم احساس چسباندم و از تو نوشتم.تن به دریا سپردم نشانیت را از مرجان ها گرفتم و جز مروارید گردنبند جدا گشته از تن ظریفت چیزی نیافتم ناچار برای شادیم مروارید را به گردن اویختم.سر به جنگل گذاشتم بوی تو را روی تمشک های وحشی جنگل یافتم.دلم نیامد تنها از میوه ها بخورم گذاشتم بعد از وصال به کنار درخت میوه زندگیمان برویم و از ان بخوریم.سر به کوچخ گذاشتم و جز یاد گذرت چیزی نیافتم و برای ارام کردن قلبم ساعت ها جای همیشگیم نشستم و بس گریه کردم.سر به خرابات نهادم در پیاله چیزی جز شرابی به رنگ لبهایت ندیدم  خوشحال به امید مستی و دیدن تو در عالم رویا ان را نوشیدم.نا امید بودم و بسیار خسته تنی کوفته و درمانده از برای جستن تو در تمام دنیا.سر به خلوتزار دلم گذاشتم تو را چو اهویی زیبا با چشمان درشت و پوستی از احساس غرق در عشق یافتم
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 17:36 توسط داوود |



در پس زندگی بی معنا و سخت در کنار این موج خروشان بی رحم خستگی باید زندگی کرد و زندگانی را به دیگران اموخت شاید این دلیل سختی های بی حد زندگی من باشد تا من فولادی ابدیده گردم برای ساخت بنایی به متراژ زمین به تعداد طبقات اسمان

دلم باسه همتون تنگ شده اما باسه بعضیا بیشتر

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 13:24 توسط داوود |



غروب بودبه درختی تکیه داده بودم.بی خبر از انکه شب و تاریکی در راه است.بی حس و بی انگیزه و نا امید.برای فزار از نزدیکان پا به عرصه ای گذاشتم که گوشه گیری و غربت جزئی جدا نشدنی است.سکوت در این دشت وسیع لذت بخش و ارامش بخش است.دیگر ظالمی وجود ندارد دیگرشکارچی در این دشت وجود ندارد که بروی کبک ها و تیهو ها تفنگ بکشد.دیگر از انسان پیشرفته خبری نیست دیگر ظالمی وجود ندارد که از او فرار کنم و نه عشقی که به او وابسته شوم.دیگر معنای انسانیت سر به هر جا نمیتواند بکشد.دیگر کسی به اعتقادات و نظرات دیگران توهین نمی کند دیگر احساسی به بازی گرفته نمیشود.دیگر من فکری جز نگاه کردن به غروب تماشایی عمرم ندارم

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 17:20 توسط داوود |



هواي خونه برگشته تموم جاده بارونه

يه حسي تو دلم ميگه تو نزديكي به اين خونه

تو نزديكي كه ماهي ها به سمت خونه برگشتن

به عشقت راه دريا رو  بازم وارونه برگشتم

عشقققققققققق

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 15:23 توسط داوود |



سلام بر شما اساتید زندگی من سلام بر شما معلمان گرامی سلام به شمایی که به من یاد دادید. شمایی که با بدی کردن به من شمایی که باشکستن دل من شمایی که با خون کردن دل من به من درس هایی دادید.شمایی که دل من را شکستید ممنونم. شما به من یاد دادید دلی را از روی جفا نشکنم.شمایی که با بی مهریتان با کم لطفیتان مرا ازردید به من یاد دادید دلی را خون نکنم ممنونم از شمایی که حق من را خوردید شمایی که ظلم کردید به من یاد دادید این چنین کار هایی رو در حق کسی نکنم.من شما را میبخشم شما را حلال میکنم در صورتی که لایق بخشش من حقیر را ندارید شمایی که توهین کردید که من هوس رانم از شما ممنونم شما به من اموزش دادید به عاشق پیشه جماعت انگ هوس ران نزنم او را دیوانه و شهوت پرست نشمارم من را در زندگی درس ها دادید اما بها ها از من گرفتید اما به هر نحو ممنونم از شما اساتید زندگی ممنونم که هرچه بدی کردید اما درس های بس گرانبها به من دادید شما را میبخشم و از خدا هم میخواهم شما را ببخشد.اما گله ای دارم از خدا که چرا انسان هایی همچون اکنون خودتان را در سر راهتان قرار نداد تا به من بدی نکنید و این چنین به من اموزش ندهید از من  کوچیک تر به شما نصیحت نه پیشنهاد که هر کاری میکنید در حق عاشق بدی نکنید جون روزی هم سر خود یا بچه هایتان می اورد و این خود شاخه ای از یک زنجیره است و به قول معروف همان دست که میدهی از همان دست پس میگیری..........نکنید بدی نکنید تو رو خداااااااااا نکنید این اعمال هیچ به شکستن دل ها نمی ارزد

+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 20:51 توسط داوود |



یه نفر اینجاست که تو رو دوست داره هنوز................
+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 10:25 توسط داوود |



نشستم پايه کامپوترم اول از همه اهنگ مورد علاقمو ميزارم و بعدشم پاکت سيگارمو ميذارم کنار دستم روشن ميکنم و ميرم تو حس نوشتن...يه چيزيي کم دارم اونم دوتا باله دو تا بال که بکنم برم به عشق تو بزنم برم به اسمون تا شايد تو رو تو اسمونا پيدا کنم.حس حال عجيب و غريبيه.به مهمونيه اسمون دعوتم ميرم به مهموني

رفتم همه نورانی و سفید فقط من یه لباس سیاه پوشیدم همه خنده بر لب.مهمونی تو یه باغ بود  یه باغ پر از درختای انجیر و... .همه نوع میوه و نوشیدنی بود غذاهای رنگارنگ که روی میزای شاهانه چیده شده بود.میزای راحت نشستم.یه پری زیبا اومد و گفت اقا میتونم بپرسم شما کی هستید؟من اسممو گفتم و یه نگاه به لیست مهمونا کرد و گفت خیلی خوش اومدید اما چرا لباستون مشکیه؟چیزی نگفتم رفت.مسئول مهمونی اومد و گفت سلام به همه خوش اومدید به مهمونی اسمون لطفا از خودتون پذیرایی کنید.من یه لیوان نوشیدنی ریختم و اومدم سر جام نشستم.همه ی نگاهام به مهمونا بود ببینم میتونم اونو تو مهمونی پیدا کنم یا نه.خدا چه جای عجیبیه هیچکس غمگین نیست همه خوشحالن اینجا همه به معشوقاشون رسیدن و چیز دیگه ای نمیخوان جز اینکه امشبو لذت ببرن.طبق معمول ما سیگارو روشن کردیم و در حال کشیدن بودیم که یهو همه منو با اخم نگاه کردن یکی گفت این چیه؟گفتم این جزی از منه جدا شدنی نیست.یه مرد خوش قد و قامت اومد جلو گفت پسر جان چرا سیگار میکشی؟گفتم من عاشقم.گفت بیا همراه من کارت دارم.رفتیم لب یه رود با هم نشستیم گفت بهش نرسیدی؟گفتم نه.گفت شاید اون نیمت نباشه شاید تقدیر کس دیگه ای برات انتخاب کرده باشه گفتم نه من فقط اونو میخوام.گفت حالا میگم بهش تا بیاد پیشت گفتم مگه اونم دعوته گفت همه ی عاشقا با معشوقه هاشون اینجا دعوتن.اون اومد من لرز تمام بدنم رو گرفته بود.نشست کنارم.تا لحظاتی چیزی نمیگفتیم که یهو گفت تو منو دوست داری؟منم باسه از دست ندادن وقت گفتم عاشقتم.خندید.گفتم چرا میخندی؟گفت تو واقعا عاشقی.گفتم نمیدونستی؟گفت نه.گفتم پس کور بودی و ندیدی که چقدر بلا ها باسه تو سر خودم اوردم؟کور بودی که شبا بع عشق تو تمام شبو گریه کردم کور بودی نفمیدی؟گفت از دنیا چی میخوای؟گفتم فقط تو رو.گفت پس دستتو بده به من.جا خوردم.کمی راه رفتیم و تمام شب دستاشو از من جدا نکرد.دستم سوخت دیدم اتیش سیگار به ته رسیده و از توی رویام پریدم..........مژگان دیوونتم خراب چشاتم کاش میفهمیدی کاش اعتماد میکردی

از غمت دارم میمیرمممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 10:24 توسط داوود |



دوشنبه كلاس فيزيك مكانيك داشتيم.استادمون خانم حسيني يه زن جوونه و البته با من خيلي پايه با اين كه خيلي شيطوني ميكنم بازم دوسم داره و هيچي نميگه بهم.يه بار پرسيدم استاد از كاراي ما كه ناراحت نميشين گفت نه معلومه ادم روشني هستي...قند تو دلم اب شد كه نمرم. بالا ميده...يه روز جلوي دانشگاه منتظر سرويس بود كه بره شيراز من كلاس داشتم هنوز از جلو در دانشگاه رد شدم با يه نخ سيگار روشن دستم كه ديدمش رفتم باسه صحبت باهاش كه دمش گرم خيلي تحويلم گرفت سر صحبتو خودش باز كرد گفت تو هر موقع خانم م‍‍زگان ... هست تو كلاس هيچي نميگي و همش تو لكي و هي به اون نگاه ميكني جريان چيه؟منم سرخ شدم گفتم خدايا نكنه فكر كنه كه خدايي نكرده من ادم هيزي هستم.گفتم استاد خيلي دوسش دارم و جريانو بهش گفتم.خيلي ذوق كرد كلي خوشحال شد هي ميگفت مباركه ما رو كه عروسي دعوت ميكني؟شيريني عروسي چي ميخواي و از اين حرفا كه بهش اصل جريانو گفتم و خيلي ناراحت شد.گفت پس بگو هر موقع تو وارد كلاس ميشدي بوي سيگار خفمون ميكرد پس تو ميكشي...سرمو انداختم پايين.يهو گفت كه اشكال نداره دركت ميكنم عزيزم.گفت هواتو دارم سر كلاس و خيالت راحت كه من باهاش حرف ميزنم.اين سري كله قند تو دلم اب شد.هفته بعدش سر كلاس بوديم با مزگان كه يهو منو صدا زد و گفت اقاي عرفان منش پاشو بيا پاي تخته....خدايا چرا من چون مثل هميشه سر كار بودم نميتونستم بخونم حالا اگه ميتونستمم فكر نميذاشت.هيچي رفتيم پاي تخته يهو گفت چيه چته چرا دستات ميلرزه حالا نميلرزيدا الكي داشت اذيت ميكرد گفتم استاد مگه ميخوام جون بدم كه بترسم؟گفت جونارو باسه كساي ديگه ميدي و اونا نميفهمن.اينو كه گفت مزگان سرشو انداخت پايين.گفتم استاد ميشه ما بريم بيرون؟گفت باسه چي گفتم استاد بايد يه زنگ فوري بزنم.گفت برو ولي من ميدونم چته كاش قدر تو رو ميدونستن.منم بدون باي كردن سريع رفتم بيرون.خلاصه اون روز فوق العاده حالم گرفته شد...دوشنبه اين هفته برم ببينم چي ميشه دعا كنيد بتونم به خودم فشار بيارم و دوباره برم باهاش حرف بزنم توكل بر خدا...........خدا هوامو كه داري اره؟خودم ميدونستم....فقط جون من سنگ رو يخمون نكني ها
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 20:20 توسط داوود |



http://www.pic.iran-forum.ir/images/snjt1jjmhblc5f145x9.jpg

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 17:13 توسط داوود |



به عشقت بازم راه دریا رو وارونه برگشتم مژگان خداحافظت باشه منو یاد تو بسه تو شکستی منو دیگه چی میخوای جونمو میخوای.فقط اراده کن اینم مال تو اما من میرم من دیگه خستم از هر چی عشقه مژگان ببینم کی تو رو مثل من میخواتت   خداحافظت ما رفتیم تو رو سپردم به خدا تو رو سپردم به خواست خدا.مژگان چشام پر اشکه اما خداحافظ اینو میگم چون من نتونستم دلمو رام کنم  فقط به رفتن تونستم راضیش کنم میخوام خودمو بزنم به بی خیالی پس فکر خودت باش فکر این که با این دل سنگت کی تو رو میخواد کی تحویلت میکیره...........الان رو فاز بی خیالیم اما این حالت پایدار نیست من هر کاری کنم باز نمیتونم فراموشت کنم پس دوباره میام سراغتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

برای دیدنت امشب تمام صبح بیدارم پس خوشحال نشو که فراموشت کردم

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 16:33 توسط داوود |



چشات ارامشي داره      كه تو چشماي هيچكي نيست
ميدونم كه توي قلبت      به جز من جاي هيچكي نيست
چشات ارامشي داره        كه دورم ميكنه از غم
يه احساسي بهم ميگه      دارم عاشق ميشم كم كم
تو با چشماي ارومت      به من خوشبختي بخشيدي
خودت خوبي و خوبي رو       داري ياد منم ميدي
تو با لبخند شيرينت    بهم عشقو نشون ميدي
تو روياي تو بودم كه    باسه من دست تكون دادي
از بس تو خوبي        ميخوام باشي تو كل روياهام
تا جون بگيرم با تو            باشي اميد فرداهام
چشات ارامشي داره         كه پابند چشات ميشم
ببين تو بازي چشمات         دوباره كيش و مات ميشم
بمون و زندگيمونو         با نگاهت اسموني كن
بمون و عاشق من باش          بمون و مهربوني كن

تو روياي با تو بودن هه

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 17:5 توسط داوود |




 آپلود عکس - شبکه اجتماعی فیس نما - قالب وبلاگ